مولف ناشناخته
197
تاريخ شاهى ( فارسى )
قوى در طبع او پيدا آمد ، چنانچه انديشهء ملاقات آن حضرت كرد و نفس او رو به راه مساعدت نمىآورد ، انديشهء رحلت در دل خود مقرر كرد و صورت مهاجرت [ 380 ] در دماغ خود مصور ، چون به آخر روز رسيد و بر مركب رحيل سوار شد جماعتى از ملوك و خواص با او موافقت نمودند ، صاحب يمين الملك را الزام داشت كه درين طريق موافقت مىبايد نمود ، او را مجال مدافعت نبود مگر كمر مطاوعت بر ميان بايست بست و سر بر خط فرمان مىبايست نهاد ، و جماعتى كه در آن كوكبه بودند حكايت مىكردند كه از هنگام شام تا طليعهء بام همه شب تاختنىوار مىراندند ، هيچ آفريده نمىدانست كه اين سيروسلوك ايشان در كجاست . بيت : صبح دوم چو رايت مصقول بركشيد * وز آسمان شمامهء كافور بردميد ايشان را چو آفتاب روشن گشت كه دوبار گرد حلقهء حومه گشته بودند و آن راه بىراه دو نوبت بر سبيل تكرار نوشته ، بيت : گرچه بسيار راه پيمودند * ليك برجاى خويشتن بودند [ 381 ] بر طريق دودران ماهان افتادند و چون ابر و باد مىراندند و توقف و تأخير را مجال نمىداد . سيف الدين اوك پياده شد و روى در خاك مىماليد و شفاعت مىكرد كه : خداوند عالم آخر اين چه انديشه است كه پيشنهاد خود كرده [ اى ] ؟ ملك و پادشاهى گذاشتن و عيال و اطفال رها كردن خداى تعالى روا ندارد ، كه خداوند تركان - كه جهان به روى تو بيند و ترا همواره بر فرزندان خاص خود برگزيند - با تو در ملك و مال چگونه مضايقت كند ؟ و كى در باب تو قصدى انديشد ؟ او مىفرمود كه اى اوكچى ، چندان خجالت از روى تركان در دل من است كه هيچگونه ، بيت : نتوانم ز شرم انديشيد * كه دگر روى او توانم ديد مراجعت من محال است ، شما را وداع مىكنم ، باشد كه در قيامت ديگر ملاقات باشد . بيت : [ 382 ]